وقتی می گفت از این دنیا سیر شده شوخی نمی کرد. شعار نمی داد. خالی نمی بست. سیر بود. سیر! بعد از اون اتفاق از هر آشنا و غریبه ای حرف خورد. در جواب طعنه ها لبخند می زد ولی خدا می دونه تو خلوت چقدر حرص می خورد. در یخچال باز شد. در یخچال بسته شد. غصه خورد. انگار لبخند کافی نبود. می ایستاد و می جنگید. این اواخر خیلی کتک خورد. تو اون کوچه خلوت چاقو خورد. مُرد. سیر شد ...
برچسب: سیروان خسروی,سیر و سفر,سیر,سیروس گرجستانی,سیروس الوند,سیرابی,سیرین عبدالنور,سیرجان,سیروس مقدم,سیروس تراول,
نویسنده: بهراد رادمنش